Do something useful, pray for rain
ّFarsi: Yashar A. Saremi
کاری به درد بخور. دعای باران!ه
ری سوویتمن
زیبایی درختان چه فرّار
انگار که از جنس خود آدمی آنها.
باد
غمگینتر از همه
چقدر بی دوست
چقدر تنها.
عاشقت بودم همیشه در ستایشت خیلی
عریان و از ته دل بود دوستت داشتنم ای
جامهی عروسیات را به من دادی
پسرت را به من
در پیچ پیج گیسوانت
فصلها را به من
ما در قاپ چندی از اندیشههای این و آن
غافل، خودمان خیلی داشتیم در ما
عکسی از مراسم عروسیت
بیست سال پیش
تو و چند زن دیگر
میخواهی برش دار! مادرم گفت.
چرا که نه
گرفتم و با عکسی از تو در مزرعه دفنشان کردم.
اما امان از دست این سگِ کوپوی اوغلی
هی کندوکند و پسشان آورد
مثل خاطرههایی از یک زندگیِ دیگر
انگار که رازی در دل داشته باشند
بیآبی اینروزها در آتلانتا اقامت دارد
مثل ژنرال شِرمن که هی حتی ردپای خودش را تعقیب میکند
آبهای عالم همه خواهند خشکید به زودی، میگویند.
هیچ کسی دیگر برای معجزه نمیرقصد.
باران هم که سرش مشغولِ کار خودش
مثل نوجوانی در آینه،
آنها تنها برای عشق میرقصند.
آن بالا پرهای ریز مرغها معلق
این پایین واگنهای نامرتب.
حقیقت دنیا همین است درست در همانی که بود
تنها چیزی که به نظر واقعی میآید
باز همین راز و نیازهای گریهالود همسایهست
از پشت دیوار.ه

























باشم. میتوانم ماهها بدون ساعت راه بروم. ماهها بیآنکه روزنامه بخوانم يا از اخبار دنيا چيزی بدانم میتوانم نفس بکشم. ولی چيزهايی هم هستند که بی آنها زندگی من کج و تاريک و خالی و سرد میشود. يکی از آن چيزها شعر است. آن هم نه هر شعری يا سطرهايی که ادای شعر در میآورند. شعر يعنی از هر طرفش که نگاه کنی او را شعر ببينی. از درون و بيرونش از لحن و صدا و اجرايش. از زبان خودش. از رنگش و به قول يکی از نجيب زادگان از نفسش!شعرهايی که از دنيای ديروز و در بسته به دست ما رسيده است ما را خوشحال و عميقتر میکند. گرفتار و غمگين. کاری میکند. مثل حرکت ماهی فيروزه رنگی در شيشه. اين ماهی از دريا و تاريخ ديروز به دست من رسيده است. نگاهش که میکنم گرفتارش میشوم . میروم. راهی را که می روم با من همراهی میکند. دستم را میگيرد به حرفهايم گوش میدهد،غر میزند،می خندد،ضامنم میشود، نصيحتم میکند، آه می کشد، هر چه به فکر نجيب و اندر تو بيايد با من می کند. ديشب در جمع ياران خوشگوار نشسته بوديم شعر امروز را می خوانديم شعر نسل خودمان را. چشمم به اين شعرها افتاده بود. همه ما به چشم آنها می نگريستيم .آخر در چشم آنها ديده های ما افتاده بود. آنها ايلچيان و قاصدان ما از اين ديار و زمانه هستند که به ديار فردا خواهند رفت و قلب ما را در بشقاب نقرهای خواهند گذاشت. من صاحب سه پسر هستم رزکوب عزيز. صاحب سه آينده. شعرها هم سياق و سبک بچههايمان را دارند. 